|
خواستی بیای تو یه یا الله بگو!!!!!!!!!!!!!
|
|
|
|
||||
|
(قبل از اینکه بخونید اینو بگم اسمه برو بچزس ریشه ی فامیلشونه )
تو این مدرسه که ما درس میخونیم سرباز خونه رو گذاشته تو جیب ساعتیش (قابله توجه پسرا حرص نخورن که دخترا نمی رن سربازی) !! فکرشو بکن ساعت ۶ صبح پاشی کشون کشون خودتو بکشونی تا.....اونجام که آدم خوابش می گیره بعدش که بچشات وا شدش عبا تنت کنی مثه اسیر وسیرا بری تو سرویس ولی اونجا دیگه کمبود خواباتو جبران میکنی کم کم شکلو شمایل زندان آزکابان که جناب هگرید (...) زندان بانشه پیدا میشه اول صبحی هگرید با صورتی بسیار زیبا البته بگم کلاس ما بهشت پنهانه( وقت کردین یه سر بیاین اینطرفا) پامو گذاشتم تو کلاس امید بهم حمله کرد گفت چرا سلام نمی کنی!! طبق معمول هیچکس نه هیچی خونده نه نوشته همه رو سر یکی خرابن جواد اومد ....وا ویلا (رب النوع دعوا) جواد(الی): "چرا پنجره ها بازن چرا میزم کجه کی میزمو کج کرده حسن دفترمو نیو وردی نه؟ من از الان بگم من درس نخوندم امتحان بی امتحان حالا ببینم یکیتون بگه خانم ام.. " بابا بزن ۱ زنگ اول: هندسه دبیر :آقای؟ بچه ها:ببببببببببببر ره آقا: بفرمایید آقا: دور از جون تمرین داریم؟؟ بچه ها: آقا :سپر بلا بره پا تخته(تقی) الانه که وحید و آقا همدیگرو تیر بارونه تیکه کن آآآآآآآ شرو شد آقا :دختر موهاتو بپوشون وحید:آقا چشاتو درویش کن آقا:مهمونای ترونیتون رفتن و: بستگی داره شما بخاین امتحان بگیرید یا نه آ: آهان پس آلودگی ادامه داره و: آ: نکنه خبرییه!؟ و: (یواشکی) خبر مرگ تو آ: نخند زشته و: زشت پیرزنیه که... آ: نیس که تو نیستی و: چی میگی آقا جک میگی؟؟ ....... طبق معمول با پا در میونی بزرگ ترا تیر بارون تموم میشه این مردام همچین کم بهشون خوش نمیگذره تو مدرسه دخترونه زنگ تفریح(زنگ نرمش اندام) مراد: ببببببببببببببروووووووو بندرررررررررر آآآآآآآآآآ فاطی بخون من: دانیال عباس قادری یا یساری؟؟؟؟؟؟؟!!!!! مراد برررررررروو بیا با چشات بیا با نگات بیا حالا با چشات اگه نیگام کنی با نیگات اگه صدام کنی به خدا.... جوووووووووونم وحید قرش بده بیا وسسسسسسسط بگیر منو چه چه و بیییاااا ضد حال: خانم اوووووومد ۲ زنگ دیگه بر همین منوال میذگره با کمی تغییرات تو زنگ پرورش اندام آخه میدونید اگه ما خودمونو خالی نکنیم همه ی قرا تو کمرمون خشک می کنه بعدش دیسک کمر می گیریم اون موقه کی خرجه دوا دکترمونو میده اینم روزگار ما ببین پیرمونو در اوردن از بس ازمون امتحان بگیرن ما اینجا زندونی شدییییم شما لا اقل بیاین ما رو نجات بدیییییییییین ما مگه چقد تحمل داریمممم آخرش ما رو جوون مرگ می کنن نه من آرزو دارم میخوام زنده بمونم اون موقه میگن چرا بچه می ره شیره ای میشه ساعت ۲:۵ شب فک کنم دارم خواب میبینم برم لالا فعلا بای بای نظرتو می خونم
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط fatima
|
|
|||||
|
|||||